فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
925
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
النَّفْث - مص ، آنچه از اخلاط غليظ كه از دهان بيرون اندازند ؛ « نَفْثُ الشيطانِ » : شعرى كه داراى غزل است . النَّفْثَة - ج نَفَثَات : اسم مرّه از نفثَ ؛ « نَفَثَاتُ الأَقلامِ » نوشتهها و توليدىهاى ادبيات . نَفَجَ - - نَفْجاً الإنسانُ : به آنچه كه ندارد افتخار كرد ، - تِ الفرّوجَةُ : جوجه مرغ از تخم بيرون آمد ، - الأَرْنبَ و غيرَها : خرگوش و جز آن را رمانيد ، - الشيءَ : آن را گرامى داشت ، - السقاءَ : مشك را پر از آب نمود ، - نَفْجاً و نَفَجَاناً و نُفُوجاً اليربوعُ او الأَرنبُ : موش صحرائى و يا خرگوش برانگيخته شد و دويد ، - تِ الرّيحُ : باد بشدت وزيدن گرفت ، - تِ الطَّريقُ بالقوم : راه ناگهان پر از جمعيت شد . نَفَحَ - - نَفْحاً و نَفَحَاناً و نُفُوحاً الطِّيبُ : بوى عطر پخش شد ، - تِ الرّيحُ : باد وزيد يا شروع به وزيدن كرد ، - العِرْقُ : خون از رگ جارى شد ، - تِ الدابَّةُ الرجُلَ : ستور با نوك سمش مرد را لگد زد ، - فلاناً بالسيف : ضربهء كوچكى با شمشير بر او زد ، - ه بكذا : او را چيزى داد ، - الشيءَ : آن چيز را از خود دور كرد ، - لِمَّتَه : موى زلف خود را ژوليده و افشان كرد . النَّفْح - مص ، - من الرِّياح : بادهائى كه در زمستان مىوزد . ( در برابر اين كلمه اللَّفح است كه به معناى بادهائى است كه در تابستان مىوزد ) . النَّفْحَة - ج نَفَحَات : اسم مره از نَفَح است ، عطا و بخشش ، - من الأَلْبَان : شير خالص ؛ « نَفْحَةُ الطِّيب » : بوى خوش عطر ، - « نَفْحَةُ الرّيح » : يك بار بوى خوش عطر وزيدن ؛ « نَفْحَةُ الدَّم » : اولين بار كه خون از رگ بيرون آيد . نَفَخَ - - نَفْخاً بفمه : با دهان خود باد بيرون كرد ؛ « نَفَخَ فى النّارِ و نَفَخَ النّارَ » : آتش را با دهان باد داد ؛ « نَفَخَ فى البوق » : بوق زد ، - الضُّحَى : نيمه روز بلند شد ، - تِ الريحُ : باد ناگهان وزيد ، - ه الطَّعامُ : غذا او را سير كرد ؛ « نَفَخَ شدقيه » : تكبّر كرد . نَفَّخَ - تَنْفِيخاً [ نفخ ] بفمه : مرادف ( نَفَخَ ) است . النَّفْخ - مص ، افتخار كردن ، تكبر و خود بزرگ بينى . النُّفُخ - جوان پر از غرور . النَّفَخ - يك نوع بيمارى كه در مچ پاى ستوران پديد آيد . النَّفْخَة - اسم مرّه از ( نَفَخ ) است ، امتلاى معده در اثر پرخورى ؛ « نَفْخَة الشّباب » بيشتر جوانى ؛ « نَفْخَةُ الربيع » : تر و تازگى بهار و رونق گلها و گياهانش . نَفَدَ - - نَفْداً القومَ : به آنها رسيد و از آنها گذشت . نَفِدَ - - نَفَداً و نَفَاداً الشيءُ : آن چيز فارغ و منقطع شد ؛ « نَفِدَ زادُ القومِ » : آذوقه قوم تمام شد . نَفَّدَ - تَنْفِيداً [ نفد ] الحسابَ ( ت ) : حساب را بطور مفصل يادداشت كرد . نَفَذَ - - نَفْذاً وَنُفُوذاً و نَفاذاً الشيءُ الشيءَ : از آن چيز گذشت و نجات يافت ، - فلانٌ القومَ : فلانى از قوم جلو افتاد و آنها را پشت سر گذاشت ، - نفوذاً و نَفَاذاً الأَمْرُ او القولُ : امر بمورد اجراء درآمد يا سخن تمامى گفته شد ، - الطريقُ : راه و روش براى هر فردى امكانپذير شد ، ، - المَنْزِلُ الى الطَّريق : خانه متصل به كوچه يا خيابان شد ، - الكِتَابُ الى فلانٍ : نامه به او داده و يا ابلاغ شد ، - الرَّجُلُ فى الأمرِ : كار را بجريان انداخت ، در كار مهارت بخرج داد ، - لِوَجْهِه : با همان وضعى كه بود رفت . نَفَّذّ - تَنْفِيذاً [ نفذ ] السهمَ الرميَّةَ : تير را به هدف زد ، - الرجُلُ القومَ : از ديگران جلو افتاد ، در ميان قوم راه رفت ، - الكتابَ الى فلانٍ : نامه را براى او فرستاد ، - الحاكمُ الامرَ : حاكم امر را قضاوت نمود و حكم را اجرا كرد . النَّفَذ - ج أَنْفَاذ : مرادف ( الإِنفاذ ) است ، نفوذ كردن ، جاى رهايى و نجات . النُّفْذَة - مهره . نَفَرَ - - نَفَراً من كذا : آن را نپسنديد و مكروه دانست ؛ « نَفِرْتُ من صُحْبَةِ فلانٍ » : از دوستى و معاشرت با او روى گردان شدم ، - عَن كذا : از آن روى گردان شد ، - الى الشّىءِ : بسوى آن شتافت ، - القَومُ : پراكنده شدند ، - فُلانا : بر او چيره شد ، - نَفْراً و نُفُوراً الحاجُّ من مِنى : حاجيان از مِنى بسوى مكه رهسپار شدند ، - تِ العينُ و غيرُها : چشم متورم و ملتهب شد ، - - نُفُوراً و نِفَاراً وَنَفيراً القومُ للقتال او للأَمر : قوم رهسپار جنگ يا كارى شدند ، - نفْراً و نُفُوراً و نِفَاراً وَنَفَراناً الظبْيُ و غيرُه : آهو و جز آن گريخت و دور شد ، - - نُفُوراً و نِفَاراً و نَفِيراً ت الدّابّة من كذا : ستور از چيزى رم كرد و گريخت . نَفَّرَ - تَنْفِيراً [ نفر ] ه : او را متنفر كرد ، - عن فُلانٍ : او را به لقب زشتى خواند ، - ه على فلانٍ : براى او حكم به پيروزى عليه ديگرى داد ، - ه الشيءَ و على الشّيءِ و بالشّيء : او را بر چيزى يا براى چيزى چيره نمود . النَّفْر - مص ، جمع ( النَّافر ) است ، گروهى از سه تا ده نفر ، گروهى كه با تو مىگريزند يا از جنگ روى گردانند يا آنان كه در كارى پيش قدم مىشوند ؛ « يومُ النَّفْر » : روز سيزدهم ذيحجه كه حاجيان از مِنى به سوى مكه رهسپار مىشوند . النَّفَر - ج أَنْفار : مردم ، نفر ، گروه مردم از سه تا ده نفر ؛ « ثَلَاثَةُ نَفَرٍ او ثلاثه أَنْفَارٍ » : سه نفر ؛ « نَفَرُ الرَّجُل » : دار و دستهء مرد ؛ « يومُ النَّفَرِ » مرادف ( يَوْمُ النَّفْر ) است . النُّفْرَة - حُكم ، مرادف ( النُّفَرَة ) است . النَّفْرَة - اسم مرّه از ( نَفَر ) است ، گروهى از مردم از سه نفر تا ده نفر ، گروهى كه با تو مىگريزند يا از جنگ روى گردانند يا آنان كه در كارى پيش قدم مىشوند ؛ « نَفْرَةُ الرّجُلِ » : خانوادهء مرد و هواخوهان او . النُّفَرَة - تعويذ چشم زخم كه بر گردن كودك آويزان كنند ، نظر قربانى . النُّفْرُور - واحد ( النَّفَارير ) است . نَفَزَ - - نَفَزاً و نُفُوزاً و نَفَزَاناً الظبيُ : آهو با چهار پاى خود ناگهان جهيد ، - الرَّجُلُ : آن مرد